1 خاطره تلخ
الان که 5 ماه از اونروز گذشته هنوز که هنوزه یادش که می افتم دلم ریش میشه.اول آذر 91 بود که عطارو سوار روروئکش کرده بودم و داشت بازی میکرد ومن تو آشپزخونه مشغول ظرف شستن که 1 دفعه جیغ عطا بلتد شد. سراسینمه دویدم بیرون و دیدم دستش گرفته به بخاری و فریاد و گریه. بمیرم الهی! دستش رو هم نمی کشید. اونقدر هل شدم که بغلش کردم و تو خونه می دویدم. 1 لحظه هم ساکت نمی شد آخه بد جوری سوخته بود. کف دستش کلا تاول زد. سریع به خاله جون ریحانه زنگ زدم و کسب چاره که خدا خیرش بده گفت سفیده تخم مرغو بریز روی دستش. مثل آب رو آتیش بود.1کم که آروم گرفت خوابوندمش و کلی خودمو لعن و نفرین که انگاری ظرف ها فرار می کنن!!!!!! از شانس بد من اونروز هوا هم ابری بود و کلی دلم گرفته بود. 
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



1 خاطره تلخ
